فريد الدين العطار النيسابوري

268

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

عشقِ آن زن در دلش نقصان گرفت * كارِ او بر خويشتن آسان گرفت پس بديد آن مرد عيبِ چشمِ يار * « اين سپيدى » گفت « كى شد آشكار ؟ » گفت « آن ساعت كه شد عشقِ تو كم * چشمِ من عيب آن زمان آورد هم چون تو را در عشق نقصان شد پديد * عيب در چشمم چنين زان شد پديد . » كرده‌اى از وسوسه پر شور دل * هم ببين يك عيبِ خود اى كور دل چند جويى ديگران را عيب باز ؟ * آنِ خود يك ره بجوى ، از جيب باز تا چو بر تو عيبِ تو آيد گران * نبودت پرواىِ عيبِ ديگران . الحكاية و التمثيل محتسب آن مرد را مىزد به زور * مست گفت « اى محتسب كم كن تو شور زان كه گر نانِ حرام اين جايگاه * مستى آوردى و افكندى ز راه ، بوديى تو مست‌تر از من بسى * ليك آن مستى نمىبيند كسى در جفاى من مرو زين بيش نيز * داد بستان اندكى از خويش نيز . »